۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

چرا جنبش سبز ظرفیت تحقق مطالبات قومیت ها را دارد

حقوق قومیت های اقلیت یا به قول فیلسوف برجسته کانادائی ویل کیملیکا national minorities این روزها ذهن مرا به شدت مشغول خود کرده است، به خصوص بخش حقوق زبانی. می دانیم اقلیت های قومی  ایران ترک ها، کردها، بلوچ ها، عرب ها، ارمنی ها و برخی دیگر هستند. چگونه می توان زبان آنها را در کنار فارسی به رسمیت شناخت؟ ممکن است روزی ایران مانند کانادا یا سوئیس شود که در آن چندین زبان رسمی داریم؟

یکی از مطالبات جنبش سبز به روایت میرحسین موسوی اجرای بدون تنازل قانون اساسی است. اتفاقاً سه اصل اجرا نشده از اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مربوط به حقوق قومیت ها هستند. اگر این اصول قانون اساسی به قول میرحسین «بدون تنازل» اجرا شوند و مانند بسیاری از اصول دیگر مسکوت مانده قانون اساسی فدای اصل ولایت فقیه و موارد مشابه نشوند، وضعیت قومیت ها در ایران تا اندازه زیادی بهبود خواهد یافت. یعنی قانون اساسی کنونی ایران علی رغم ضعف هایش در مورد حقوق قومیت ها کاملاً پتانسیل های اجرا نشده دارد. سه اصل مورد نظرم چنانکه احتمالاً می دانید عبارتند از:


اصل نهم قانون اساسی:
"در جمهوری اسلامی ایران، آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت اراضی کشور از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی، به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی و تمامیت ارضی ایران کمترین خدشه‏ای وارد کند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادیهای مشروع را، هر چند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند." (شرح: در ایران کنونی آزادی زبانی و فرهنگی اقلیت های قومی به اسم استقلال سرکوب می شود.)

اصل پانزدهم قانون اساسی:
"زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‏های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس، در کنار زبان فارسی آزاد است." (شرح: ادبیات کردی و ترکی و عربی و ارمنی و غیره در مدارس ایران اصلاً تدریس نمی شود و ازشان خبری نیست)

اصل نوزدهم قانون اساسی (برابری قومی):
"مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود." (شرح: برخی برابر ترند ظاهراًً ! هیچ وقت تابحال ما وزیر کرد یا عرب یا ارمنی نداشته ایم. ترک های کابینه هم که هرگز در سخنرانی های رسمی در پایتخت جرات نمی کنند ترکی حرف بزنند.)

 میرحسین در برنامه های انتخاباتی اش وعده بنیادی برای حفظ و گسترش زبان های اقوام ایرانی را داده بود. کروبی هم به صراحت از اجرای اصول فراموش نشده قانون اساسی در حقوق قومیت ها (یعین سه اصل فوق) در بیانیه های انتخاباتی اش صحبت کرده بود. تقاضا برای تشکیل این بنیاد البته به شکلی مستقل از حکومت می تواند به عنوان حدااقل مطالبات قومیت ها امروز دوباره احیا شود، البته تنها نخستین گام.

به هر حال سئوال مهم امروز ایران از نظر من این است: "چگونه می توان در یک بستر دموکراتیک و لیبرال خواستار تحقق حقوق زبانی قومیت ها در ایران بود بدون اینکه کار به کینه توزی و نزاع های قومی خطرناک و مهلک و بی حاصل بکشد؟"

در مورد این سئوال و سه بند قانون اساسی ایران در حقوق قومیت های اقلیت بعداً بیشتر خواهم نوشت. من معتقدم جنبش سبز ظرفیت تحقق مطالبات اقلیت های قومی را دارد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

در سال نو رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند


گفتم در وبلاگم پستی بگذارم و به جای ایمیل زدن به تک تک دوستان یا فیس بوک نویسی عید را اینجا به همه تبریک بگویم و هم نکاتی در مورد سالی که گذشت بگویم. این وبلاگ حال و هوای سیاسی دارد پس لابد تبریک نوروزاش هم نمی تواند استثنا باشد. با این حساب بگذارید در این تبریک هم سری به صحرای کربلا بزنم.

1388 سال پر حادثه  و بسیار مهمی بود. امروز در نقطه ای از تاریخ ایران ایستاده ایم که سال گذشته این زمان حتی به خواب هم نمی دیدیم. جنبشی متولد شده که یادآور جنبش مشروطه خواهی است. همان فضا دوباره در ایران زاده شده. مشروطه خواهی و دموکراسی خواهی در برابر مشروعه خواهی. آیت الله منتظری آخوند خراسانی سبزها بود (اگر چه زود رفت و باید در مورد علل مرگ اش تحقیق مفصل شود) و مصباح و جنتی و ...، شیخ فضل الله نوری آنطرف. (البته قرار نیست سرنوشت شیخ فضل الله برای آنان تکرار شود.) یادم هست سال گذشته این روزها تنها شاید حدود 10 روز بود که میرحسین کاندیداتوری اش را اعلام کرده بود. میرحسین زمانی که آمد خاتمی به نفع او کنار رفت  چون قبلاً قول داده بود یا من یا موسوی. کروبی هم  از چندین ماه قبل با حزب اعتماد ملی حساب شده و سیستماتیک اعلام کاندیداتوری کرده بود. من شخصاً آنزمان پکر بودم از دست میر حسین و مانند خیلی ها به خودم می گفتم میرحسین نیامدی نیامدی حالا که خاتمی و شیخ کاندیدا بودند آمدی و زمانی که احتیاج به وحدت داریم؟ مگر ندیدی دفعه قبل که معین و هاشمی و کروبی با هم کاندیدا شدند، چه کسی از صندوق رای بیرون آمد؟

یادم است کمپین موج سوم برای متقاعد کردن خاتمی به کاندیداتوری خیلی تلاش کرده بود، کلی شخصیت ها (حتی اساتید فلسفه ای مانند مصطفی ملکیان و ضیا موحد) از خاتمی دعوت کرده بودند که کاندیدا شود، و همه فکر می کردند فقط خاتمی است که می تواند رای ها را بر علیه احمدی نژاد بسیج کند و او را قاطعانه از میدان به در کند.

ولی تقدیر به گونه ای کاملاً متفاوت رقم زده شده بود. من که به برخی مسائل معنوی مومنم الان که نگاه می کنم می بینم انگار به میرحسین و مهدی کروبی الهام شده بود که بیایند و هیچ کدام تا آخرین لحظه کنار نروند. خیلی ها از طرفداران شیخ در ابتدا به حضور موسوی بدبین بودند (مانند عبدالکریم سروش) و خیلی از طرفداران جوان میرحسین هم تلاش کردند تا کروبی را به انصراف دادن به نفع او متقاعد کنند. خوشبختانه هم میرحسین ماند و هم شیخ، و چه مردانه و دلیرانه تا به امروز ماندند. من برای خاتمی احترام قائلم. اگر اصرار او نبود احتمالاً میرحسین اصلاً کاندیدا نمی شد و امروز جنبش سبزی وجود نداشت. ولی امروز خوشحالم که آه ما سال پیش این موقع نگرفت (!) و میرحسین آمد و خاتمی به نفع او انصراف داد و البته شیخ هم سرسختانه کنار نرفت. میدان نبرد امروزبا استبداد به شجاعت و دلیری کروبی و موسوی بیش از زبان نرم خاتمی احتیاج دارد.  

اگر حساسیت هنرمندانه میرحسین در میان نبود تا رنگ سبز را به عنوان نماد کمپین مبارزاتی خود انتخاب کند، امروز جنبش سبزی در میان نبود. مبارزات انتخاباتی شروع شد، احمدی نژاد که به پشتیبانی مراکز قدرت نظام از خود مطمئن بود و می دانست قرار است از درون صندوق های رای بیرون بیاید (یک سال قبل از انتخابات در یک سخنرانی خطاب به اعضای دولت او گفته شده بود طوری کار کنید که گویا قرار است 5 سال قبل هم بر سر قدرت باشید) در مناظرات تلویزیونی به زمین و زمان توهین کرد، همه دول پیش از خود و گروهش را فاسد و دزد خواند و در روز روشن و جلوی چشم میلیون ها بیننده که برخی شان متخصصین اقتصاد بودند آمار دروغ اقتصادی سرهم بندی کرد تا بگوید ایران در زمان ریاست او جهش اقتصادی و همه بعدی کرده است و بر سر افتضاح کاری های خود سرپوش بگذارد.

سر انجام انتخابات شد. کودتای برنامه ریزی شده شد تا حکومت اسلامی جناب مصباح برقرار شود و حساب دموکراسی در ایران برای همیشه یک سره شود. ولی در این میان موجودی متولد شد که هیچ کس انتظارش را نداشت: جنبش سبز. جنبش سبز از خون امثال ندا و سهراب و  محسن روح الامینی و صدها شهید و زندانی دیگر و البته به قول سروش در پی دو دهه زمینه سازی فکری روشنفکران متولد شد تا آبروی ایرانیان در دنیا احیا شود و ما هم بتوانیم در دنیا سرمان را بلند کنیم و بگوئیم اکثریت ایرانیان مخالف استبداد دینی اند. احمدی نژاد نه نماینده مردم ایرانیان که نماینده گروهی از نظامیان و روحانیون است. او و حرف های کینه پراکنش جائی در دل مردم ایران و اقوام ایرانی ندارد.... باقی داستان را خودتان بهتر می دانید.

فرض کنید در انتخابات 22 خرداد آن تقلب گسترده نمی شد و امروز موسوی رئیس جمهور بود. چه داشتیم؟ وضع مان احتمالاً مانند روزگار 8 ساله اصلاحات بود که هی نق می زدیم که چرا موسوی در برابر اقتدارگرایان قاطع تر نمی ایستد؟ تهدید به استعفا نمی کند یا استعفا نمی دهد؟  چرا با مردم رو در رو سخن نمی گوید؟ چرا قدرت رئیس جمهور اینقدر کم است؟ چرا این همه روزنامه را بسته اند و او کاری نمی تواند بکند.چرا...؟

ولی امروز یک خود آگاهی بسیار ژرف در مورد ماهیت نظام سیاسی موجود نصیب مردم ایران و جهان شده است که به هیچ طریق دیگری به این خوبی و ژرفا حاصل نمی شد.

در روزهای گذشته رهبران جنبش سبز به مناسبت سال جدید پیغام نوروزی دادند. میرحسین موسوی سال جدید را سال صبر و استقامت نامید و گفت «حق نداریم» از پی گیری مطالبات مان کوتاه بیائیم. مهدی کروبی غیر مستقیم خطاب به رهبری که گفته بود بعضی خود را از کشتی نظام پیاده کرده اند بیان کرد اگر منظور از نظام سیستمی است که روحانیان و حامیانش آقایان جنتی و یزدی و مصباح یزدی و تائب و احمدی نژاد و نقدی و رسائی و جلال الدین فارسی اند، همان بهتر که ما در قایق نظام نباشیم. زهرا رهنورد هم گفت «در اين آغاز سال می خواهيم که آزادی به سرزمين مان بازگردد.»   به قول مسیح علی نژاد امسال اولین سالی است که ایران به جای یک رهبر دو رهبر دارد، و چه مبارک است ظهور این رهبر آزادیخواه جدید یعنی میرحسین.

سخنم برای تبریک سال نو را با شعری  از مثنوی مولانا شاعری که میراث جاودان نه تنها ایران، که ترکیه و افغانستان و حتی کردها است، پایان می برم. به قول مولانا باید اول طلبکارباشیم تا بتوانیم معشوقه آزادی را به آغوش کشیم.  طلبکاری و کوتاه نیامدن از حقوق مان و خواستن مسمتر آن از حاکمان برای جنبش سبز مبارک است:

این طلبکاری مبارک جنبشی است
این طلب در راه حق مانع کشی است
این طلب مفتاح مطلوبات توست
این سپاه نصرت و رایات توست
هرکه را بینی طلبکار ای پسر
یار او شو پیش او انداز سر
گر یکی موری سلیمانی بجست
منگر اندر جستن او سست سست
هرچه داری تو زمال و پیشه ای
نه طلب بود اول و اندیشه ای؟
سایه حق بر سر بنده بود
عاقبت جوینده یابنده بود
گفت پیغمبر که چون کوبی دری
عاقبت از وی برون آید سری
چون ز جائی می کنی هرروز خاک
عاقبت اندر رسی در آب پاک

هین بیا ای طالب دولت شتاب
که فتوح است این زمان و فتح باب

دوباره نوروز و سال نو را به تک تک دوستانم و خوانندگان عزیز وبلاگ، چه سبز و چه اصولگرا، تبریک می گویم. حضور همگی تان در ماههائی که گذشت مشوق من برای نوشتن بود.

پی نوشت: نقاشی نوروزی که این پست را مزین کرده، از فیس بوک دوستان قدیمی فیزیکی کش رفته ام. انشالله کپی رایت نداشته باشد!


۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

به یاد علی معظمی: تراژدی علوم انسانی و مقدمه نویسی بر راولز - قسمت دوم

من هفته قبل سرگرم مهمان داری بودم و متاسفانه دیر خبردار شدم که علی معظمی دوست اهل فکرمان را در 16 اسفند دستگیر کرده اند. علی از معدود کسانی در میان فلسفه خوانده های ایران بود که بطور جدی در حوزه فلسفه سیاسی کار می کرد. تز دکترایش اگر اشتباه نکنم مقایسه ای میان هانا آرنت و کارل مارکس بود و بنا بر خبرها چیزی هم به دفاعش نمانده بود. در فوق لیسانس هم گویا در مورد راولز تز نوشته بود. یادم می آید چند وقت قبل که داشتم در مورد ترجمه آثار راولز به فارسی پرس و جو می کردم، از او هم در مورد ترجمه آثار راولز به فارسی پرسیدم و او بود که خبر چاپ و ترجمه نظریه عدالت راولز توسط پژوهشگاه مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم (که دکتر علیخانی و داوری بر آن مقدمه نوشته اند) را اولین بار به من داد. من یکی از مشتری های وبلاگ علی (اینجا اکنون) بودم و شجاعت و استمرار علی به خصوص در دفاع از حقوق مظلومانی چون کارگران و محکومین به اعدام را می ستودم.  

یکی از پدیده هائی که در حوادث پی کودتای انتخاباتی 22 خرداد شاهدش بوده ایم، برخورد شدید با علوم انسانی با رواج دوباره بحث های اسلامی سازی علوم انسانی است. شاید به جز انقلاب فرهنگی در دهه شصت تاریخ 30 ساله جمهوری اسلامی هیچ گاه شاهد چنین هجمه گسترده و همه جانبه ای به علوم انسانی نبوده است.  در جریان انقلاب فرهنگی این مسئله خود را در شکل تصفیه و برکناری  گسترده  اساتید به اصطلاح سکولار (چپی ها و اساتید نزدیک به حکومت سابق و غیره) نشان داد. در پی انقلاب فرهنگی شورای عالی انقلاب فرهنگی تشکیل شد که کم و بیش وظیفه ای جز نظارت و اعمال سیاست های دیکته شده از بالا بر علوم انسانی را نداشت.  در دوران اصلاحات خاتمی اگرچه به خاطر فضای سیاسی کشور از شدت بحث بومی سازی و اسلامی کردن علوم انسانی تا اندازه ای کاسته شد، ولی هیچ گاه این مسئله به فراموشی نرفت و علوم انسانی «آنطور که هستند» مطلوب فقیهان حاکم قرار نگرفتند. سرانجام با روی کارآمدن احمدی نژاد در سال 1384 با پشتیبانی همان فقها بحث علوم انسانی بومی و اسلامی در قالب عناوین مبهم و پرطمطراقی از قبیل «جنبش نرم افزاری» در اندیشه حاکمان و متولیان علوم انسانی اوجی دوباره گرفت و اسلامی سازی و بومی سازی سرلوحه سیاست های دولتیان در علوم انسانی شد. پس از انتخابات 22 خرداد هم روند برخورد با متفکران به اصطلاح سکولار به شدت دنبال شد تا آنجا که برخی سخن از احتمال انقلاب فرهنگی دوم سر دادند و در میان اتفاق ها مثلاً رئیس قوه قضائیه جناب صادق لاریجانی که خودشان کم و بیش آشنا با برخی مباحث علوم انسانی اند، در سخنانی درخواست نظارت بر ترجمه کتب به فارسی در علوم انسانی را کردند و یا امید مهرگان پس از کلاس پنج شنبه اش در موسسه «پرسش» بازداشت شد تا دیگر هیچ «پرسش» بیرون پارچوبی مطرح نکند! البته خوشبختانه امید در 29 ام بهمن ماه آزاد شد ولی از آنجا که ظاهراً حتماً باید یکی از روشنفکران فلسفه دان در زندان برای گوش مالی دادن به بقیه حفظ می شد، در 16 اسفند سراغ علی معظمی رفتند!

اگر یادتان باشد در قسمت اول «حکایت مقدمه نویسی بر نظریه عدالت راولز» به بخش هائی از سخنان دکتر علیخانی رئیس پژوهشگاه مطالعات فرهنگی - اجتماعی وزارت علوم که در آنجا ایشان با بحث بومی سازی علوم انسانی همدلی می کنند اشاره کرده بودم. یاد آوری ادامه آن بحش ها در فضائی که علی معظمی، پژوهشگر فلسفه سیاسی را بازداشت کرده اند، بی ربط نیست. دکتر علیخانی در مقدمه شان بر «نظریه عدالت راولز»، چاپ پژوهشگاه وزارت علوم در سال گذشته، در ادامه همان بخش ها آورده بودند:

«شاید بتوان گفت جامعه ایرانی هنوز به آن سطح از خودباوری و قابلیت نرسیده است که خودعمارتی نو بنیان نهد و نظریه ای در باب عدالت بپردازد. ماهین علوم پایه، فنی و پزشکی به دلیل قاعده مندی آنها به گونه ای است که خودباوری و اعتماد به نفس از دست رفته دانشمندان این حوزه ها را در ایران به زودی به آنها بازگرداند و پیشرفت های خوبی نصیب آنان ساخت [منظور ایشان اینجا بحث انرژی هسته ای است؟] اما ماهیت علوم انسانی و اجتماعی به گونه ای است که رسیدن به مرحله خلق اندیشه، دانش و نظریه پردازی به سختی امکان پذیر است و چند برابر تلاش، خلاقیت، دانائی و ورزیدگی ذهنی نیاز دارد. در دانش های غیرعلوم انسانی، به آسانی هزاران نفر با طی مراحل دانشگاهی متخصص می شوند، اما در تمام حوزه علوم انسانی و اجتماعی در کشورمان، به سختی می توان چند ده نفر نظریه پرداز و متخصص صاحب نظر پیدا کرد در حالی که تلاش و زحمت استادان و پژوهشگران این حوزه مراتب بیشتر، مستمرتر، عمیق تر و پویاتر از تلاش همکاران شان در حوزه های علوم پایه، فنی و پزشکی است.» (دیباچه دکتر علیخانی بر نظریه عدالت راولز، ص سیزده، زمستان 1387)

باید به جناب علیخانی گفت در مملکتی که در آن امثال علی معظمی و امید مهرگان دستگیر می شوند، سروش و سید جواد طباطبائی و مرتضی مردیها از دانشگاه اخراج می شوند، روشنفکرانی که سکولار و خداناباورند مانند آرامش دوستدار و رامین جهانبگلو و محمدرضا نیکفر هرگز اجازه داشتن کرسی تدریس و استخدام در دانشگاهها و بازگشت به ایران را ندارند و بسیاری از دیگر آزادی خواهان مذهبی و غیر مذهبی در گوشه زندان به سر می برند، صحبت از خودباوری ایرانیان برای ساختن عمارتی نو و پرداختن «نظریه ای در باب عدالت» چه معنائی می تواند داشته باشد؟

در دنیائی که بسیاری مانند راولز، به اعتراف خود دکتر علیخانی، عمارات زیبائی در علوم انسانی (در اینجا نظریه عدالت) ساخته اند، حاصل نظریه عدالتی اسلامی و بومی مجزا از تمام نظریه های عدالت موجود غربی قرار است به بند کشیدن فیلسوفان و روشنفکران بی اعتنا به خواسته های حکومت فقیهان و نظامیان باشد؟ آیا به محققین علوم انسانی که به قول دکتر علیخانی کارشان واقعاً سخت تر از همکاران شان در حوزه های علوم پایه و فنی و پزشکی است، اینگونه باید مزد داد و قدردانی کرد؟


---------------------------
مابعد التحریر: خوشبختانه علی معظمی درست شب عید آزاد شد. به علی آزادی اش را تبریک می گویم و بسیار خوشحالم. ولی حکایت علی معظمی ها همچنان باقی است.

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

ترکان خونریز

زبان ازبکی از خانواده زبان های ترکی است. رادیو زمانه در برنامه "همسایگان" مصاحبه جالبی با خانم «مریم سطوت» مهاجر سیاسی در دوران شوروی سابق که مدت شش سال در تاشکند پایتخت ازبکستان زیسته است در مورد اوضاع و احوال ازبکستان کرده است. مصاحبه خواندنی است ولی بحث من در مورد این جملات خانم سطوت است: 

«من فکر می‏کنم، کلاً خود دروغ گفتن به مردم خیلی خطرناک است....دیدم، مجسمه‏ی تیمور در جایگاه مجسمه‏ی لنین ساخته شده است و این که امروز تیمور به عنوان سمبل وحدت ازبکستان شناخته می‏شود. بدون این که یک ذره در تاریخ، در کتاب‏های تاریخی، در موزه‏ی تیمور به جنگ‏ها و خون‏خواری تیمور اشاره شود و گفته شود که او چقدر مردم را کشته و چقدر خون ریخته است. این هم دروغ دیگری است که ضربه می‏زند و نمی‏تواند وحدت‏بخش باشد.»

با بحث دروغ اش که طبیعتاً همه از تجربه احمدی نژاد به بعد موافقیم. بحث بر سر سمبل بودن امیر تیمور در ازبکستان است. در زمانه خوانندگان کامنت های جالبی در واکنش به این عبارت خانم سطوت نوشته بودند. یکی از خوانندگان به نام علی در جمله قابل تاملی نوشته بود: «قهرمان هر ملتی برای ملت دیگر یک وحشی و بی تمدن جلوه میکنه عزیز، مثل نادر، کورش و ...» و خواننده ناشناس دیگری (احتمالاً با گرایشات پان ایرانیستی) در جواب علی نوشته بود: "علی جان درست می گویی اما وحشی و بی تمدن هم درجاتی دارد رفتار ترکان و مغولان در تاریخ کم نظیر است. کورش و نادر از سر بریده منار درست نمی کردند. آقا محمد خان قاجار هم از اقوام ترک و مغول هست.»  شخص دیگری به اسم یاشار هم از علی حمایت کرده و نوشته بود: «با نظر علی موافقم. مثلا همین داریوش کبیر در کتیبه بیستون وحشی گری های خود را تمام و کمال شرح داده است. غارت و کشتار بخشی از تاریخ گذشته بشر بوده و همه جا و از همه اقوام هم بوده است.» در کتیبه بیستون داریوش  آمده است:

«هنگامی که گنوماتا را کشتم، مردی به نام آسینه پسر اوپدرمه در عیلام شورش کرد. سپس تمام عیلامیان شوریدند و به آسینه پیوستند. آسینه را گرفتند و به نزد من آوردند، من او را کشتم... یک مرد بابلی به نام ندین تبیره پسر آینایره در بابل شورش کرد. تمام بابلیان با ندین تبیره همدست شدند. من خود به بابل رفتم و به خواست اورمزد، هم بابل و هم ندین تبیره را گرفتم و سپس ندین تبیره را در بابل کشتم... همان زمان که در بابل بودم این مردم علیه من شوریدند: پارس، عیلام، ماد، آشور، مصر، پارت، مرو، سغدیان، سکاییان... دستور دادم بروید و آن هایی که مرا نمی خواهند در هم بکوبید. فرورتی را دستگیر کردند و به سوی من آوردند. بینی، گوش ها، زبان او را بریدم، یک چشم اش را درآوردم و بر درگاه من بسته شد تا مردم و سپاهیان ببینند و آن گاه به مقعد او تیر فرو کردم و سرانجام در درون اکباتان به دارش زدم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ترجمه ی کتیبه ی بیستون، به نقل از کامنت یاشار در زمانه)


در گفتگوی بالا در مورد خونریزی ترکان نظر علی و یاشار قابل دفاع تر است یا نظر خانم سطوت و ناشناس؟ من شخصاً نظر علی و یاشار را قابل دفاع تر می دانم. در عین حال نظر قطعی خانم سطوت در مورد ترکان را از یک جمله بالا نمی توان استخراج کرد و سخن ایشان تنها بهانه ای شد برای اینکه طرح بحث شود. 

در مورد خونریزی های چنگیز خان یا تیمور لنگ (مانند خونریزی های نادرشاه افشار، آقا محمد خان، خشایارشاه هخامنشی و 67 و کهریزک) تردیدی در تاریخ وجود ندارد. با این حال تا آنجا که من می دانم در ترکیه و مغولستان به حق یا ناحق چنگیزخان و مغولان و تیمور لنگ مانند ایران منفور نیستند و مغولان هم خانواده ترکان اولیه دانسته می شوند که فکر می کنم از لحاظ زبان شناختی سخن بی ربطی نباشد. از طرف دیگر در ایران از زمان مشروطه به این سو در میان روشنفکران ایرانی ملی گرا (پان ایرانیست) معروف است که یکی از علل مهم عقب ماندگی ایران هجوم مغولان وترکان بوده است  و اینکه اگر مغول ها یا ترک ها به ایران حمله نمی کردند، امروز ایران در فرهنگ و علم و فناوری و فلسفه وضع بسیار بهتری داشت.

من خودم قبل از اینکه از ایران خارج شوم به نظریه فوق معتقد بودم. ولی امروز که چندی است با مردمان مختلفی از سرزمین های متفاوت که گاهی نگاههای بسیار متفاوتی در مورد شخصیت هائی که عادتاً در ایران بر اساس عرق ملی گرائی ایرانی محبوب یا منفور شمرده می شوند برخورد داشته ام، باید بگویم پیش فرض نظریه پان ایرانیستی «علل عقب ماندگی ایران حمله اعراب و مغولان و ترکان است» در تحلیل علل عقب ماندگی ایران همان تئوری توهم توطئه محبوب ما در 150 سال گذشته است که به جای آنکه مسئولیت عقب ماندگی (اگر عقب ماندگی اصطلاح دقیقی باشد که من تردید دارم) یک کشور را متوجه اندیشه و عملکرد مردمان خود آن سرزمین کند و شجاعانه قبول  مسئولیت نماید، آنرا متوجه عوامل "بیگانه" (در مثال فوق عرب ها و ترکان و مغول ها و در اندیشه رهبران جمهوری اسلامی آمریکا و انگلیس و غرب) می داند و شانه خالی می کند.

درست است که مغول ها در مراحل اولیه ورودشان به ایران خونریزی کردند. ولی نظریه پان ایرانیست ها به خاطر همان عنصر ملی گرائی افراطی مثلاً این نکته ساده ولی بسیار مهم را نمی تواند توضیح دهد و اصلاً آنرا فراموش می کند که چرا مهم ترین عناصر معماری و ادبیات پارسی در هند در زمان امپراطوری مغولان در هند رواج یافته است. (گورکانیان و غیره) یادم می آید که یکبار دوست هندی همکلاسی ام  از بناهای بسیار زیبای متعلق به آن دوره  که اکنون جزو میراث فرهنگی هندوستان اند صحبت می کرد. خودم وقتی به ویکی پدیا مراجعه کردم متوجه شدم که تاج محل که یکی از شاهکارهای معماری های جهان است،  توسط  "شاه جهان" امپراطور مغول هند در یادبود همسرش ممتازمحل ساخته شده است.

حالا باید پرسید اگر مغول ها اینقدر که تصاویر یک بعدی ترسیم می کنند همیشه آدم بده بوده اند، چرا در هند این همه بناهای فاخر به وجود آورده اند و چرا از مهم ترین عوامل معرفی زبان و ادبیات و معماری پارسی- اسلامی (که در معماری مغولان هند البته بسیار با معماری هندی آنزمان آمیخته شده) به هندوستان بوده اند؟ زبان و شعر فارسی  هم در دربار مغولان هندی رواج و محبوبیت زیادی داشته است و اگر اشتباه نکنم سبک هندی در شعر فارسی اوجش متعلق به امپراطوری مغولان است. پان ایرانیست ها این واقعیت را چگونه توضیح می دهند؟

به علاوه ترکیه مثال نقض بسیار آشکار نظریه "پان ایرانیست ها" در مورد نسبت مغولان و ترکان و عقب ماندگی است و ضعف های این نظریه را به خوبی آفتابی می کند. اگر ترکان عامل عقب ماندگی ایران بوده اند، چرا کشوری که بر اساس ملی گرائی ترکی و محوریت زبان ترکی بنا شده یعنی ترکیه، امروز پیش رو ترین کشور خاورمیانه در دموکراسی و توسعه یافتگی است؟

این ها را نوشتم تا بگویم  تاریخ ایران را در مورد نقش ترک ها باید از نو نوشت. من نمی دانم از کجا این تصور وارد در ادبیات ما شده که ترکان خونریز بوده اند ولی هرچه هست متعلق به زمانهای دور است. خونریزی متاسفانه در میان تمام مردمان دنیای قدیم، از شرق و غرب عالم و از آسیا تا اروپا و آمریکا و آفریقا بدون استثنا، رواج داشته است و البته سهم ترکان در این میان را مانند تمام اقوام قدیم، من جمله پارسیان هخامنشی که یونانی ها و مصریها دل پری از آنها داشتند یا اعرابی که به ایران اسلام را آوردند، اصلاً نمی توان انکار یا توجیه کرد.

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

چرا با "پان"ها مخالفم؟

پاسخ های جالب و مفصل و البته متنوع دوستان در قالب کامنت در ذیل پست قبلی من در مورد ایران و ترکیه (به خصوص دوست "ناشناس" ای که البته بیشتر سلبی سخن گفته بود تا ایجابی و موضعی که نهایتاً در پی دفاع از آن بود چندان برای من دقیق مشخص نشد)  انگیزه نوشتن این یادداشت برای وضوح بخشیدن به برخی مواضع ام در یادداشت قبلی به جای پاسخ یک به یک به کامنت ها شد.

1- من هم با "پان شیعیسم" (ایدئولوژی غالب ج.ا یعنی مصباح و رحیم پور ازغدی و احمدی نژاد و...) مخالفم و هم پان ایرانیسم و هم "پان یهودیسم" (صهیونیسم) و هم پان ترکیسم و کلاً با هر نوع "پان" ای.  چرا با "پان" ها مخالفم؟ از این رو که هر "پان" ای مبتنی بر نوعی نابرابری و تبعیض و برتری دادن نژاد یا دینی بر نژادها یا ادیان دیگر است. "پان شیعیست" ها معتقدند شیعه برترین و درست ترین دین و مذهب عالم است و براسلام سنی و مسیحیت و یهودیت و دین بودا و مذهب کنفسیوس و خلاصه تمام ادیان و فرق عالم برتری دارد؛  پان ایرانیست ها معتقدند نژاد ایرانی مثلاً برنژاد اعراب و افغان ها برتری دارد و حتی سرچشمه علم و فلسفه یونانی هم ایرانی است ، "پان یهودیست ها" (همان صهیونیست ها) معتقدند دین و نژاد یهود بر تمام ادیان و نژادهای جهان (مثل دین اسلام و نژاد اعراب فلسطینی) برتری دارد، پان ترکیست ها معتقدند ترک ها بر فارس ها یا کردها برترند، پان عربیست ها معتقدند اعراب بر غیر اعراب برترند و الی آخر...."پان" ها  که می توان آنها را فاشیست هم خطاب کرد، کم در طول تاریخ فجایع نیافریده اند. صدام حسین دیکتاتور یک پان عربیست تمام عیار بود که جنگ ایران و عراق را جنگ عرب و عجم می شمرد و خود را بسان سردارانی که در چند دهه اول پس از اسلام در جنگ های قادسیه و نهاوند به امپراطوری ساسانی حمله بردند، سردار قادسیه می نامید. جمهوری اسلامی به نام "پان شیعیسم" جنبش سبز را بی محابا باطل و "فتنه" خطاب می کند و فجایع کهریزک و کوی دانشگاه و اعدام های سال 67 را می آفریند و صهیونیست ها هم به نام "دین و نژاد برتر یهود" آن فجایع را بر علیه فلسطینی ها آفریده و می آفرینند.  "پان" ها استاد رفتارهای تبعیض آمیزند. برخی پان ترکیست ها در ترکیه سال ها "کردها" را از حقوق بدیهی خود در مورد زبان شان محروم کردند. بعضی پان ایرانیست ها در ایران با "افغان ها" مانند برده رفتار می کنند. حکایت برده داری سیاهان توسط سفید پوستان نژادگرا هم چنین حکایتی است. در اروپا هم چنانکه همه می دانیم هیتلر و موسولینی ایدئولوژی خود را مبتنی بر برتری قوم آریائی بنا کرده بودند و جنگی را راه انداختند که جنگ "جهانی" دوم نام گرفت و یکی از خون بارترین جنگ های طول تاریخ شد و هولوکاست را به راه انداختند. طالبان و القاعده را هم می توان "پان اسلامیست" های سنی دانست.

فجایع جنگ جهانی دوم سبب شد اکثر فیلسوفان سیاسی (که غالباً در یک تقسیم بسیار کلی چپ بودند یا لیبرال) پس از جنگ بکوشند نظام هائی را صورت بندی کنند که در آنها حتی الامکان عدم امکان تکرار فجایع جنگ جهانی دوم تضمین شود. قوانین سازمان ملل بر ضد جنایت علیه بشریت هم در این جهت تنظیم شده اند. (نگاهی بیندازید به اسناد سازمان ملل در سایت آن) ولی متاسفانه ایران ما از نظر فضای فرهنگی و سیاسی هنوز در فضای قرن نوزدهم آمریکا و اروپا به سر می برد.

2- بنده متخصص زبانشناسی نیستم و حرف هایم در مقایسه زبان ترکی و فارسی تنها شهودی و بر اساس تجربه روزمره  اند. (هم فارسی و هم ترکی زبان مادری منند. پدر ترک و مادرم فارس) ولی در مورد روش شناسی زبان شناسی بر اساس تحصیل مختصرم در فلسفه علم می توانم نکاتی عرض کنم:

هر تئوری زبان شناختی مبتنی بر یک سری پیش فرض ها و متاثر از زمینه ای (context) است که زبان شناس در بستر آن سخن می گوید. بر این اساس می توان گفت زبان شناسی رایج در شوروی سابق متاثر از مارکسیسم - لنینیسم روسی (یعنی ایدئولوژی رایج در آن کشور) بود و زبان شناسی یک ملی گرای افراطی ایرانی احتمالاً متاثر از پان ایرانیسم او و زبان شناسی یک ملی گرای افراطی ترک متاثر از پان ترکیسم او خواهد بود. نظر من هم در مورد ارتباط زبان های فارسی و ترکی برخواسته از پیش فرض هائی بود که مهم ترین شان آن است که هستومند "ملیت" یک برساخته اجتماعی است نه یک هستومند و هویت حقیقی. فارغ از اذهان و زندگی آدمیان در عالم خارج و طبیعت "ایران"، "ترک"، پرچم ایران یا ترکیه یا اسرائیل، پارلمان و ....بسیاری هستومند های دیگرمربوط به علوم اجتماعی وجود خارجی ندارند. اگر آدمیان در روی زمین زندگی نمی کردند زمین ایران و ترکیه یا عربستان سرجایش بود ولی مفهومی به نام ملیت ایرانی یا ترک یا عرب و نیز مرزهای این کشورها، اصلاً وجود و معنا نمی داشت. به این خاطر است که برای حیوانات مرزهای میان کشورها بی معناست. (یک آهو هیچ گاه خود را ایرانی یا ترکیه ای یا عرب نمی شناسد، ولو اینکه در ایران، ترکیه یا عربستان زندگی کند.) چنین نگاهی البته نقطه مقابل نگاه "ذات گرایانه" (essentialist) یا حقیقت گرایانه ملی گرایان افراطی از هر قومی (چه ایرانی، چه ملی گرای افراطی ترک، چه ملی گرای افرای عرب، چه آلمانی، چه روس...) به مقوله ملیت است. ملیت گرایان افراطی از هر قومی چنان در مورد "روح ایرانی"، "روح عرب"، "روح ترکی"، "روح آلمانی" سخن می گویند گو اینکه هستومند هائی به اسم "ایرانی"، "عرب"، "ترکی"،...بطور ذاتی و مستقل از اذهان آدمیان مشاهده گر وجود دارند. حال آنکه کسانی که معتقدند ملیت تنها یک برساخت اجتماعی است منکر وجود مستقل از ذهن چنان هستومند هائی هستند و معتقدند برساخت ملیت (در کنار بسیاری برساخته ها و هستومند های دیگر مورد بحث علوم اجتماعی) درطول تاریخ (شاید بیش از هر چیزی در طی تشکیل دولت-ملت های (nation-state) مختلف در دوران مدرن یعنی به خصوص قرن هجدهم به بعد) به وجود آمده است.

نتیجه زبان شناختی چنین پیش فرضی شاید آنست که بر خلاف ذات گرایان باید احتیاط بیشتری در مورد نسبت و مرز زبان ها با هم کرد. (اگر زبان را آئینه ملیت در نظر بگیریم) این سخن را اصلاً نباید به این نحو سطحی و مبتذل تعبیر کرد که مثلاً فارسی با ترکی یکی است یا فارسی زیر مجموعه عربی است. بلکه مقصود آنست که  از بسیاری جنبه ها، مانند ذخیره لغات و اصطلاحات و ضرب المثل ها، این زبان ها اشتراکات مهمی دارند. اینکه این شباهت عجیب و زیاد چگونه پدید آمده اند محتاج تحقیقات زبان شناختی و تاریخی توسط متخصصان است که من به عنوان یک غیر متخصص  نمی توانم در موردشان نظرقطعی بدهم. ولی به نظرم می رسد غلبه اعراب بر ایران با ظهور اسلام و شکست امپراطوری ساسانی، مهاجرت تدریجی ترکان از آسیای میانه به سرزمین های غربی تر پس از اسلام (که شاید شروع آن از اواخر دوره اموی بوده) و رواج و محبوبیت زبان فارسی نو در نزد عثمانیان از عوامل مهم این در هم آمیختگی است. البته این سخن با این مسئله منافات ندارد که گرامر فارسی و عربی و ترکی صد در صد با هم متفاوت است. (همانطور که برخی دوستان در کامنت ها اشاره کرده اند منشا گرامر ترکی گرامر زبانهای آلتائی است، منشا گرامر فارسی گرامر زبانهای هند و اروپائی و گرامر زبان عربی مانند عبری برآمده از خانواده زبانهای سامی است ) این تفاوت واضح گرامر نشان می دهد "خاستگاه اولیه" ترکی و فارسی و عربی کاملاً با هم متفاوت است.

ادعای بنده در پست قبلی آن بود که زبان فارسی را همنشینی با زبان عربی پس از اسلام (از زمان تصرف ایران به دست مسلمین یعنی قرن اول دوم هجری به بعد) دچار تغییرات اساسی کرده است و زبان ترکی را هم همنشینی با زبان فارسی. (با مهاجرت تدریجی ترکان از آسیای میانه به سرزمین های غربی تر یعنی ایران، ترکیه، آذربایجان و ... احتمالاً از قرن دوم و سوم هجری به بعد)  ملی گرایان افراطی فارس و ترک از این سخن ممکن است اصلاً خوششان نیاید چون اولی می خواهد زبان و فرهنگ فاخرش هیچ نسبتی با زبان اعراب بادیه نشین کم فرهنگ نداشته باشد و دومی هم دوست ندارد تاریخ بلند ترکان آغشته به زبان فارس های دغل کار شده باشد. ولی تاریخ لزوماً آنطور که ملی گراهای افراطی دوست دارند پیش نرفته است. من اصلاً متخصص زبان شناسی نیستم ولی برایم سئوال است پان ایرانیست ها و پان ترکیست ها اگر این سخن را قبول ندارند چگونه به این پرسش ساده جواب می دهند که چرا یک فارسی زبان امروزی اصلاً نمی تواند زبان فارسی پهلوی قبل از اسلام را بفهمد، بخواند و بنویسد و یا چرا یک ترک زبان امروزی نمی تواند زبان ترکی ساکنین اولیه آسیای میانه را اصلاً بفهمد یا بخواند؟ علت جز این است که این زبان ها در طول تاریخ دچار تحولات و آمیختگی های اساسی شده اند؟

3- با این حال من خود را نوعی ملی گرای خفیف (اگر بتوان از چنین اصطلاحی استفاده کرد) می دانم.  یعنی نوعی از ملی گرائی که  دیوید میلر در کتاب معروف ملی گرائی در چارچوب بحث خاص گرائی (particularism) اخلاقی از آن دفاع کرده است. از طرف دیگر به شدت طرفدار پی گیری مطالبات و حقوق قومیت ها بر اساس مبانی چند فرهنگی گرائی لیبرال (liberal multicuturalism) هستم و توسل به مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر را راه مهم و مفید برای مطالبه مظالم وسیع و غیر قابل وصف وارد شده بر قومیت ها در تاریخ جمهوری اسلامی و رژیم های ماقبل آن می دانم و فکر می کنم جنبش سبز  به خاطر بی توجهی به این نکته اساسی (حقوق قومیت ها) دچار نقصی جدی است که بزرگان آن هرچه زودتر باید دنبال رفع آن برآیند.  در مورد چند فرهنگی گرائی و ملی گرائی دیوید میلری و نسبت  اعلامیه جهانی حقوق بشر و قانون اساسی ایران با حقوق قومیت ها (به خصوص حقوق زبانی شان) بعداً بیشتر خواهم نوشت.


در 8 ماه اخیر پس از انتخابات موسوی و کروبی بیانیه های مختلفی صادر کرده اند که تا آنجا که در خاطرم است هیچ کدام مستقیماً به مسئله حقوق قومیت ها اشاره نداشته اند.  حال آنکه حتی در چارچوب قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی ایران هم، که سران جنبش سبز بر آن تاکید دارند، این حقوق قابل پی گیری است.

شاید یک راهش آن باشد که موسوی یا کروبی توجه به این مسئله را با نوشتن یکی از بیانیه های جدیدشان به زبان ترکی (و در پی آن بیانیه هائی به زبانهای کردی، عربی و ...) آغاز کنند. حاکمیت سرکوبگر قطعاً از چنین کاری خوشحال نخواهد شد ولی آیا بدون جدی گرفتن حقوق قومیت ها می توان برای دموکراسی کوشید؟
 
و.....نکته پایانی اینکه: زنده باد تراختور.

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

ترک ها و ایرانی ها، میراث مشترک و سرنوشت دیگرگون

1- مدت ها بود که می خواستم در مورد ترکیه و ترک ها مطلبی بنویسم که امروز به خاطر شنیدن خبرهای مهمی از سیاست ترکیه، یعنی دستگیری هفت ژنرال ارتش به جرم تلاش برای کودتا، فرصت و بهانه اش دست داد. ولی بگذارید قبل از پرداختن به مسئله دستگیری ژنرال ها نکاتی را من باب مقدمه بگویم.

ایرانی ها و ترک ها مانند خواهر و برادری هستند که پدر یا مادرشان مشترک است، ولی چون با تشکیل دولت ملت های جدید ایران و ترکیه در قرن بیستم از هم دور افتاده اند نمی دانند با هم فامیل اند و حتی  بعضاً نسبت به هم بی مهری و بی تفاوتی می ورزند. هم ترک ها امروز از مشترکاتشان با ایرانی ها بسیار کم می دانند و هم بالعکس ایرانی ها. البته این داستان نه تنها داستان ما و ترکیه که داستان ما و بسیاری از کشورهای منطقه است.

ترکیه و ایران دارای مشترکات فرهنگی و تاریخی و حتی خانوادگی و خونی بسیارند. برای این سخنم دلیل های بسیار دارم که به دریج بعضی شان را در این نوشتار اشاره می کنم. یادم است در کتاب های تاریخ ما قسمت جنگ های صفوی و عثمانی بسیار برجسته بود و  در آنها عثمانی ها به عنوان خونخوار و ضد ایرانی ترسیم می شدند. عثمانی ها دیگری (other) ترسیم می شدند در برابر  من (self) ایرانی. ولی امروز معتقدم دعوای عثمانی - صفوی دعوائی پیشامدرن میان شیعیان وسنیان متعصب بود که در دنیای سکولارشده امروز محلی از اعراب ندارد و تنها به کار قشر سنتی بسیار محدودی در هردو کشور می آید (یعنی خیلی مذهبی ها و سنتی های دو کشور)  عثمانی ها و صفوی ها هر دو مانند حکومت کنونی ایران حکومت دینی یا تئوکراسی بودند و مذهب و ظل الله و خادم دین بودن (باز مانند جمهوری اسلامی) ایدئولوژی حکومتشان بود و بنابراین سر مذهب مانند کاتولیک ها و پروتستان های  قرن پانردهم و شانردهم جنگ های خونین راه انداختند. در نقطه مقابل دوگانه شیعه-سنی، اشتراک ایرانی ها و ترک ها بسیار بسیار زیاد است.

بگذریم از اینکه در ترکیه جمعیتی 15 میلیونی از علویان وجود دارند که از نظر دین شناسی بسیار به پاره ای ادیان ایرانی قبل و بعد اسلام و تصوف نزدیک اند. آنقدر که من می فهمم می توان علویان ترکیه را شیعه غیرارتدکس و صوفی مسلک نامید. علویان ترکیه معمولاً مورد غضب و اجحاف سنی ها (اکثریت در ترکیه) بوده اند و از دید آنها حتی در موارد افراطی بی خدا و شیطان پرست هم خوانده شده اند. (مانند دعوای فقها با دراویش در ایران خودمان)


گذشته از اینها مهم ترین دلیل در رابطه نزدیک تاریخی و فرهنگی میان ایرانی ها و ترک ها دلیل زبان شناختی است. اگر کسی فارسی و ترکی بداند می تواند با مقداری دقت شباهت های باور نکردنی ای میان کلمات و اصطلاحات ایندو زبان  پیدا کند. ادبیات فارسی کلاسیک (منظورم فارسی دوسه قرن پس از اسلام تا قرن سیزدهم است) مهم ترین عامل پیوند میان زبان های فارسی و  ترکی معاصر است. علت آنست که زبان فارسی یکی از سه زبان دربار سلاطین عثمانی (یعنی سه زبان ترکی، فارسی و عربی) برای قرن ها حکومت امپراطوری عثمانی بود. بسیاری شعرای فارسی گو در دربار عثمانی حضور داشتند و حتی بعضی سلاطین عثمانی به فارسی هم شعر می گفتند. اصولاً به نظر می رسد امپراطوری عثمانی بسیار متاثر از میراث ایرانی بوده و از بسیاری جهات یعنی نظامی، اداری و سلسله مراتبی و فرهنگی- فکری نوعی بازساخت دوباره امپراطوری ساسانی بوده است. مادر زبان ترکی معاصر ترکی عثمانی است. نتیجه آنکه ترکی معاصر ترکیه هم متاثر از زبان فارسی ما قبل قرن بیستم ایران خواهد شد.


به لطف ادبیات غنی فارسی که قرن ها مورد استفاده و محبوب عثمانی ها بوده، بسیاری از کلمات و اصطلاحات فارسی عیناً وارد زبان ترکی شده اند یا در آنجا دوباره سازی شده اند. از این رو بسیاری ضرب المثل ها و روش زبانی بیان احساسات مردم دو کشور مشترک یا بسیار نردیکند. مثلاً تصور ایرانی و ترک ها از عشق (Ask ) به هم بسیار شبیه هست و هم در فرهنگ ایران و هم در نزد ترک ها عشق جایگاه بسیار مهمی در روابط انسانی دارد و متافیزیک قدرتمند و لطیف و معنوی ای به همراه خود وارد فرهنگ کرده. این امر را در سریال های کانال های ترک یه راحتی می توان دریافت. به علاوه بعضی ضرب المثل ها در دوزبان بسیار مشابه همند مانند «زبانم مو درآوردDilimde tuy bitde » «قسمت این بودهKaderimis »، «طرف حلال زادست وقتی صحبت اش را می کنی خودش سر می رسد  Iyi insan lafinin ustune gelir» حال انکه چنین نسبتی اصلاً مثلاً میان زبان فارسی و انگلیسی یا ترکی و انگلیسی وجود ندارد و مثلاً اگر شما برای آنکه بگوئید از بس گفتم خسته شدم و زبانم مو درآورد Some hair was  grown on my tongue, so I am bored انگلیسی زبان ها به شما چپ چپ نگاه می کنند و می خندند!).....

بسیاری اسامی کوچک ترکی و ایرانی مشترکند البته با گویش متفاوت و خاص هر یک از دوزبان. (بر خلاف فامیل ها که بسیار متفاوت اند و آنهم به سابقه کمتر از یک قرنی انتخاب اسم فامیل در ایران و ترکیه بر می گردد.)

این اسامی ترکی ریشه کاملاً  قارسی دارند مانند فرخنده Ferhunde، فریده Feride، جم Cem (حرف C در ترکی ج خوانده می شود و S نقطه دار -که من در کیبوردم ندارم- ش) ، فریدون Feridun، شاهان Sahan، گلزار Gulizar، نجلا Necla، باران Baran، پاکیزه Pakize در کنار اسامی عربی و اسلامی چون علیAli، محمدMehmet ; Muhammet، حسنHasan و حسینHuseyin، زینبZeynep، احمد Ahmet، رضا Riza، عالیهAliye، لیلاLeyla، ملکMelek و مرادMurat و رجب Recep و معلا Mualla . البته در ترکی اسامی هم وجود دارند که اگرچه از زبان فارسی  کلاسیک گرفته شده اند در ایران معاصر برای نام گذاری اسم کوچک  افراد استفاده نمی شوند مانند نوردانNurdan، مدادMitat، لطفیLutfu، نجاتیNecati.  بالتبع اسامی ترکی خالص هم در زبان ترکی امروز بسیار متداولند مانند دنیز (Denizیعنی دریا)، یامور (Yagmurیعنی باران)، باریش (Barisیعنی صلح) ، دوریم (Devrim یعنی انقلاب)، ازگور (Ozgur یعنی آزاد و رها) و غیره.......

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

چرا اصولگرایان احتیاج به یک ماکیاولی دارند؟

پس از انتخابات 22 خرداد و ظهور جنبش سبز کل فضای سیاسی کشور دستخوش تغییرات جدی شده است. به نظرم می آید دوستان اصولگرا هم در عین پایبندی به اصولگرائی باید به دنبال تئوری های جدیدتری برای خودشان متناسب با شرایط جدید کشور باشند. در این نوشتار می خواهم حدس هائی در مورد امکان یک نظریه سیاسی جدید برای اصولگرایان، در عین پایبندی بر بسیاری از مفرضات پیشین شان، بزنم. ببینیم این حدس در برابر ابطال مقاومت خواهند کرد یا نه.

ماکیاولی ایتالیائی یکی از متفکران مهم دوران جدید است و برخی معتقدند اندیشه سیاسی مدرن در دوران رنسانس با او متولد می شود. در میان روشنفکران امروز ایران سید جواد طباطبائی از ماکیاولی بسیار با بزرگی یاد می کند و معتقد است در ایران ماکیاولی بد فهمیده شده است. در زمان ماکیاولی، یعنی قرن 15، بحث دموکراسی اصلاً در اروپا مطرح نبود، پس افکار ماکیاولی هم ربطی به دموکراسی ندارند و پیش فرض آنها، چنانکه از نام کتاب معروف او «شهریار» پیداست، حکومت غیردموکراتیک و فردی است نه دموکراتیک. (اصولاً دموکراسی دو سه قرن پس از ماکیاولی با اندیشه های لاک و روسو و کانت و اندیشمندان انقلاب فرانسه در اروپا مطرح شد که بعداً به سایر نقاط جهان بسط یافت.)

پس اهمیت ماکیاولی در چیست؟ اهمیت ماکیاولی در آن است که نظریه سیاسی او در برابر اندرزنامه نویسی ها یا به قول سید جواد طباطبائی سیاست نامه نویسی های رایج سده های میانه ارائه شد. پیش از ماکیاولی در غرب مسیحی، مانند شرق اسلامی، رایج بود که حکومت مطلوب حکومتی دانسته شود که حاکمش با فضیلت و با اخلاق باشد. ماکیاولی این سخن را رد کرد و گفت اصولاً حکومت ربطی به فاضل و اخلاقی بودن (به اصطلاح خودمان با تقوا بودن) حکمران ندارد و اینها لازمه حکومت داری و قاعده عمل سیاسی نیستند. در حکومت و سیاست اصل بر تصاحب قدرت است. آنچه مردم را به اطاعت از حاکم وا می دارد نه اخلاقی بودن فرامین که ترس از قدرت قوانین و حکومت است. پس کسی که در برابر قدرت حاکمه می ایستد یا باید خود قدرت داشته باشد و یا باید نتیجه ایستادن در برابر قدر قدرتی حکومت را قبول کند.  سیاست ورای بازی قدرت معنا ندارد. (ر.ک به مدخل ماکیاولی در دایره المعارف فلسفی استنفورد) 

بیائیم سراغ مملکت خودمان. می دانیم آیت الله خمینی دو روایت از نظریه ولایت فقیه ارائه کرده اند. یکی روایت پیش از انقلاب در درسهای نجف در سال 1348 که در آن ولایت فقیه مشروط و مقید به شریعت است و قرار است حکومت احکام اسلام را به خصوص احکامی را که اجرای آنها احتیاج به حکومت دارد، مانند احکام مالی، احکام حقوقی، جزائی و احکام دفاع ملی، اجرا کند. پس از انقلاب و به خصوص در اواخر عمرشان، آیت الله خمینی به کمبود مدل فوق و عدم انطباق آن با شرایط و لوازم حکومت داری پی برد و نظریه ولایت مطلقه فقیه را ارائه کرد که در آن مصلحت حکومت اسلامی اساس است و ولی فقیه در صورت نیاز و اقتضا می تواند احکام اولیه اسلام را هم نقض کند. (اختلاف نظر میان آیت الله خمینی و آیت الله گلپایگانی که فردی بسیار متشرع بود را به یاد آورید.) در صورت بندی جدید از ولایت فقیه «حفظ نظام اوجب واجبات است.»  سعید حجاریان اگر اشتباه به خاطر نیاورم معتقد بود نظریه امام خمینی متاخر در فقه (که آنرا فقه المصلحه می نامید) و ولایت مطلقه فقیه متصل به آن که حتی احکام اولیه اسلام را در سپهر سیاست قابل کنار نهادن می داند، نوعی عرفی سازی را بر جایگاه شرع در فقه سنتی تحمیل می کند.

به نظر می رسد «حفظ نظام اوجب واجبات است» اگر دقیق واکاوی شود برخی از پیش فرض های نظریه سیاسی ماکیاولی را در بردارد. (دقت شود که در این بحث نظریه سیاسی ماکیاولی لزوماً نظریه سیاسی نا مطلوبی شمرده نمی شود.) تنها مانع  مهم بر سر نزدیکی قرائت متاخر ولایت فقیه که مطلوب اصولگرایان ایران است و نظریه سیاسی ماکیاولی، آن است که نظریه ولایت مطلقه فقیه در لفافه ای از الهیات پیچیده شده و این پوشش الهیاتی مانع از آن می شود که نسبت میان قدرت و سیاست در نظریه ولایت مطلقه فقیه عریان نمایانده شود و موجب ابهام و خلط و کج فهمی و گاهی متهم شدن به غیر شفاف بودن می شود.  اگر جامه دینی از آن ستانده شود و تبصره هائی به آن افزوده شود، ولایت مطلقه فقیه آیت الله خمینی متاخر می تواند یک تئوری ماکیاولی ای (نه "ماکیاولیستی" در معنای عوامانه به قول سید جواد طباطبائی) در حکومت شود . شاید اگر جامه دینی از «حفظ نظام  اوجب واجبات است» ستانده شود گزاره فوق به چیزی شبیه این گزاره تبدیل شود: «حفظ قدرت سیاسی ضروری است». سخن اخیر گزاره قابل تاملی در سیاست هست و ممکن است کسی استدلال کند حتی نظام های دموکراتیک هم، اگرچه اعتراف نکنند، بر پایه آن اداره می شوند.

آیا اصولگرایان این شجاعت را خواهند یافت تا پوشش اندرزنامه نویسانه الهیاتی ولایت فقیه (اینکه تقوا، تقرب به خدا و ...شرایط والی است) را کنار بزنند و در قامت یک ماکیاولی سکولار در سیاست ایران حاضر شوند و سخن بگویند؟ اگر آن لحظه رخ داد گذاری مهم در سپهر سیاسی ایران رخ داده است و اتهام ناصادقی هم، چنانکه امروز گاهی رایج است، متوجه اصولگرایان نخواهد شد.

لازمه این کار آنست که اصولگرایان بعضی تابوهای خود را در رد هر نظریه سکولاری بشکنند. مگر انژری هسته ای یا مترو یا پلیس مدرن را که اصولگرایان از آنها با روی گشاده وبدون مشکل برای اداره کشور استفاده می کنند، همین سکولارها به وجود نیاورده اند؟